این روزها

شماره شش | این روزها

این روزها │ شماره ششم │ جنگ، میان ساختن و نساختن‬

شماره شش | این روزها

خواندنی «این روزها» : یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم

رمانی از سینا دادخواه، با روایتی چندصدایی از زندگی روزمره‌ی چند شخصیت در تهراندهه هشتاد. داستان‌ها شخصی‌اند، پراکنده، گاه عاشقانه و گاه بی‌سرانجام. اما چیزی که آن‌ها را کنار هم نگه می‌دارد، چیزی‌ست بیرون از خود شخصیت‌ها: تهران.

تهران در این رمان فقط صحنه‌ی اتفاقات نیست؛ شبیه یک کاراکتر مستقل عمل می‌کند. جایی که آدم‌ها را شکل می‌دهد، در تصمیم‌هاشان دخالت می‌کند، و در هر روایت مثل یک حضور خاموش ولی تأثیرگذار باقی می‌ماند. همین رویکرد باعث می‌شود شهر، به بخشی از ذهن و عاطفه‌ی خواننده هم منتقل شود. مثل خاطره‌ای که خودش را جا می‌کند، حتی وقتی فکر می‌کنی فراموشش کرده‌ای.

این روزها که صدای انفجار در بخش‌هایی از تهران شنیده می‌شد، ناخواسته یاد این رمان افتادم. نه از جنس مقایسه‌ی مستقیم، بلکه از جنس آن دلهره‌ی مشترک: ترس فقط به جان آدم‌ها برنمی‌گشت. نوعی دلهره‌ی عمیق‌تر هم بود: از این‌که مبادا چیزی از شهر،از این حافظه‌ی مشترک، از دست برود.

شاید این کتاب برای کسانی که تهران دهه هشتاد را زندگی کرده‌اند، یا حالا از آن دور افتاده‌اند، جایی میان خاطره و واقعیت معنا پیدا کند. شهری که نمی‌شود کاملاً از آن جدا شد، چون چیزی از ما همیشه در آن مانده است.

روایت «این روزها»: در میانه‌ی ساختن و نساختن

در سپتامبر ۱۹۴۵، تنها یک ماه پس از بمباران اتمی هیروشیما، گروهی از بازماندگان خیابانی به نام هون‌دوری مرکز خریدی که پیش از جنگ با بیش از ۱۶۰ مغازه و کافه در قلب شهر جریان داشت—دور هم جمع شدند تا «انجمن ترویج منطقه‌ی تجاری هون‌دوری» را شکل دهند. آن‌ها، با وجود ویرانی مطلق و آینده‌ای نامعلوم، تصمیم گرفتند فروشگاه‌هایی موقت، به اندازه‌ی یک تاتامی، راه‌اندازی کنند؛ نه صرفاً برای گذران زندگی، بلکه برای زنده نگه‌داشتن خیابان. تا پایان دهه‌ی ۴۰، این گذرگاه دوباره پر شده بود از صدا و رفت‌وآمد؛ تا ۱۹۵۴، به یک آرکید شهری کامل تبدیل شد—نمادی از اراده‌ی جمعی برای بازگشت به زندگی.

خواندن این روایت، به‌خصوص در این روزها، بی‌اختیار ما را به اکنونِ خودمان می‌کشاند. روزهایی که هنوز گرد و غبار یک تقابلِ نظامی در هواست، و ما، کم‌کم، داریم به کارمان، به طراحی‌، به ساخت‌وساز، و به گفت‌وگوهای نیمه‌کاره برمی‌گردیم. شاید با اضطراب، شاید با تردید، اما با همان میل همیشگی به تداوم.

هون‌دوری فقط یک خیابان نیست؛ یک الگو است. نشانه‌ای از این‌که بازگشت، همیشه با تصمیم‌های کوچک آغاز می‌شود—درست همان تصمیم‌هایی که این روزها ما هم در سکوت و میان اخبار، در ذهن‌مان مرور می‌کنیم: «برگردیم؟ از کجا شروع کنیم؟» پاسخ شاید روشن نباشد، اما عمل کردن، حتی اگر به اندازه‌ی یک تاتامی باشد، خودش نوعی پاسخ است.

دیدنی «این روزها»: Life is beautiful

در روزهای اول شروع تقابل نظامی ایران و اسرائیل، در استوری‌های اینستاگرام بسیاری از مردم شاهد بازتاب نگرانی عمیق نسبت به آرامش کودکان بودند. این دغدغه، که چقدر کودکان می‌توانند در شرایط جنگی از فضای سنگین اطراف در امان بمانند، بارها به یکی از موضوعات اصلی گفتگوها تبدیل شد.

در این زمینه، فیلم «زندگی زیباست» (Life is Beautiful) ساخته‌ی روبرتو بنینی، اثر برجسته‌ای است که به زیبایی و در عین حال با تلخی، نشان می‌دهد چگونه امید و عشق می‌توانند حتی در تاریک‌ترین شرایط نیز نورافشانی کنند. داستان فیلم درباره‌ی پدری است که در جریان جنگ جهانی دوم، همراه با پسر کوچک خود به اردوگاه کار اجباری فرستاده می‌شود. او با خلاقیت و بازیگوشی بی‌نظیر، تلاش می‌کند واقعیت تلخ جنگ را برای پسرش به یک بازی تبدیل کند؛ بازی‌ای که در آن پدر نقش یک قهرمان را ایفا می‌کند تا پسرش را از هول و هراس واقعی محافظت کند.

این فیلم، بیش از آن که یک روایت تاریخی باشد، یادآور قدرت روح انسانی و نقش بی‌بدیل خانواده در حفظ امید و آرامش در سخت‌ترین شرایط است. تماشای «زندگی زیباست» می‌تواند به ما یادآوری کند که حتی در میان تاریکی جنگ، نور محبت و تلاش برای حفظ کودک درون، کلید زنده ماندن است.

بازخوانی یک تلاش در «این روزها»: فریاد معماری در سکوت جنگ

در میانه‌ی جنگ جهانی دوم، وقتی اروپا در آتش می‌سوخت و آینده‌ای برای زندگی شهری قابل تصور نبود، لوکوربوزیه در اتاقی کوچک در پاریس نشسته بود و روی نقشه‌های شهری خود کار می‌کرد. او در همان روزهایی که بمب‌ها بر فراز شهرها می‌ریختند، طرح خانه‌ها و شهرهایی را می‌کشید که قرار بود پس از جنگ، زندگی دوباره در آنها جریان پیدا کند.

لوکوربوزیه به یک اصل ساده باور داشت: شهر باید از نو ساخته شود، حتی اگر هنوز صدای آژیر خطر در گوش‌ها باشد. او در یادداشت‌هایش می‌نویسد: «ما معمارها باید آماده باشیم. زیرا فردا، با همه‌ی ویرانی‌ها، دوباره نیاز به خانه و خیابان و مدرسه خواهد بود.»

در همان دوران، او منشور آتن را منتشر کرد، سندی که بعدها مبنای بسیاری از برنامه‌های بازسازی شهری شد. همچنین در طرح‌هایی مانند Saint-Dié و Unité d’Habitation، تلاش کرد مفهوم سکونت جمعی و زندگی شهری سالم را در دوران پس از جنگ بازتعریف کند.

او در همان سال‌ها، بسیاری از ایده‌هایش را در دفترچه‌های جیبی و میان یادداشت‌های روزانه ثبت می‌کرد؛ طرح‌هایی که بعدها الهام‌بخش پروژه‌های مهم او شدند و نشان دادند طراحی، حتی در محدودترین شرایط، متوقف نمی‌شود.

همزمان، لوکوربوزیه با مقامات شهرهای ویران‌شده مکاتبه می‌کرد و پیشنهاد بازسازی می‌داد، حتی درحالی‌که جنگ هنوز ادامه داشت. او تلاش می‌کرد معماری را از دل بحران وارد گفت‌وگوی اجتماعی کند و آن را به ابزاری برای بازسازی جامعه تبدیل نماید.

مهم‌تر از همه، او در همان دوران به مفهومی می‌اندیشید که بعدها**«شهر تاب‌آور»**نام گرفت؛ شهری که در برابر جنگ و بحران‌ها مقاوم بماند. شهر تاب‌آور شهری است که در عین حفظ ساختار و هویت خود، توانایی انطباق و بازیابی سریع پس از بحران را دارد؛ مفهومی که بعدها در پروژه‌هایی مانند Chandigarh به اجرا درآمد.

این روزها، در میان اخبار و اضطراب‌های ناشی از بحران‌ها و تهدیدها، شاید ما هم با تردید به طراحی و ساختن ادامه دهیم. اما تجربه‌ی لوکوربوزیه و معمارانی که در روزهای جنگ، در سکوت، نقشه‌های آینده را می‌کشیدند، یادآور یک حقیقت مهم است: ساختن، حتی در روزهای تاریک، نوعی مقاومت است.

انگیزه‌‌ای «این روزها»: راه بازگشت، همین نزدیکی‌هاست!

بعضی روزها، حتی وقتی همه‌چیز آرام است، درون‌مان چیزی انگار ساکت مانده. نه جنگی هست، نه آژیری، نه بحرانی ملموس. اما طراحی نمی‌آید؛ دست نمی‌رود سمت قلم، تصویر نمی‌سازد.

این‌روزها، شاید بیشتر از همیشه به خودمان سخت نگیریم. طراحی همیشه با ایده شروع نمی‌شود. گاهی با یک حرکت ساده آغاز می‌شود: یک خط کج، یک کلاژ بی‌منطق، حتی باز کردن دوباره‌ی پرونده‌ای نیمه‌کاره.

شاید فقط لازم باشد چیزی ببینی که طراحی را دوباره درونت بیدار کند. نه یک پروژه بزرگ، نه کتابی قطور؛ فقط یک ویدیوی کوتاه که با چند جمله ساده، یادآوری کند چرا شروع کردی. مثل سخنان دانیل لیبسکیند درباره ۱۷ واژه‌ی معماری، یا روایت تصویری “می‌خواهم معمار شوم” که به شکلی صمیمی مسیر رویا تا طرح را نشان می‌دهد.

گاهی فقط چند دقیقه دیدن کافی‌ست تا چیزی دوباره درونت روشن شود.

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...

دیدگاه خود را بنویسید

خبرنامه‌ی این روزها

موضوعاتی از دل این‌روزها

در «این روزها»، فهرستی از موضوعاتی را که توجهم را جلب کرده‌اند با شما به اشتراک می‌گذارم؛ گاهی یک ایده، یک ابزار، یک تجربه یا حتی چیزی که شاید فقط ارزش فکر کردن داشته باشد.

هر ۲ هفته یک‌بار