این روزها

شماره پنج | این روزها

این روزها │ شماره پنجم │ زنان خانه‌دار، مینیمالیسم، قصه شهرها‬

شماره پنج | این روزها

روایت «این روزها» : زنان خانه‌دار، معماران بی‌مدرک

گاهی معمار و مسیر معماری‌اش می‌تواند از خود بنا و اثر او تحسین‌برانگیزتر باشد. اینکه یک بوکسور حرفه‌ای، بدون هیچ آموزش رسمی، تبدیل می‌شود به نماد معماری مینیمالیست ژاپن! یا اینکه نام‌های بزرگی مانند لوکوربوزیه، میس ون در روهه، فرنک لوید رایت و فیلیپ جانسون، هیچ‌یک تحصیلات آکادمیک معماری نداشتند، بی‌شک از شگفتی‌های جهان معماری است.

اما آنچه در این روزها توجهم را بیشتر جلب کرده، روایت‌هایی از زنانی است که در دهه ۵۰ میلادی، در دل خانه و آشپزخانه، مسیر متفاوتی به سوی معماری ترسیم کردند؛ بعضا بدون مدرک، بدون دفتر طراحی و بدون عنوان رسمی.

در یکی از این روایت‌ها، با خانه‌ای روبه‌رو شدم که در سال ۱۹۵۶ طراحی شده؛ توسط زنی به‌نام ربکا واتکین. خانه‌ای که مجله Progressive Architecture از آن به‌عنوان نمونه‌ای از تفکر مدرن در طراحی خانه‌ برای یک مادر خلاق یاد کرده بود. خانه‌ای با طبقه بالایی مخصوص کار، که کودکان اجازه ورود به آن نداشتند، اتاقی برای خود! در دورانی که چنین فضایی برای زنان باور نکردنی بود. وقتی عکس‌ها و پلان خانه را دیدم، بیشتر از خود طراحی، تحت تأثیر جسارت پشت آن قرار گرفتم.

همین‌طور داستان آویریل شال در ایندیانا، که بدون تحصیلات رسمی، خانه‌هایی طراحی کرد که هنوز هم به‌عنوان نمونه‌هایی هوشمند از طراحی سازگار با نیازهای زندگی روزمره شناخته می‌شوند. جسارت و سادگی کارهایش طوری بود که حس می‌کردم او نه از روی تئوری، بلکه از دل تجربه‌های واقعی زندگی، به طراحی رسیده بود.

فکر می‌کنم در دوره‌ای که گاهی عنوان‌ها بیشتر از عمل و معنا اهمیت پیدا می‌کنند، مرور چنین مسیرهایی یادآوری خوبی‌ست؛ اینکه معمار بودن، همیشه از نشستن روی نیمکت دانشکده معماری شروع نمی‌شود. گاهی از نشستن پشت میز آشپزخانه، با بچه‌ای در آغوش، اما ذهنی درگیر طراحی آینده. شاید این مسیرهای عجیب، به ما یادآوری کنند که معماری بیشتر از آن‌که محصول یک مسیر مشخص و از پیش تعیین شده باشد، حاصل یک نگاه است. نگاهی که بیش از هر مدرک و دفتر و پروژه‌ای، ما را معمارمی‌کند.

مینیمالیسم در «این روزها»: ساختن با حذف

در ماه‌های ابتدایی زندگی، نوزادان توانایی تشخیص طیف وسیعی از صداها، چهره‌ها و الگوهای بصری را دارند. اما مغز به‌مرور، با مواجهه‌ی مکرر با محیط، تنها آنچه را که تکرار می‌شود نگه می‌دارد و باقی محرک‌ها را کنار می‌گذارد. این پدیده که به آن Perceptual Narrowing گفته می‌شود، به تمرکز بیشتر و پردازش کارآمدتر اطلاعات کمک می‌کند و در یادگیری زبان‌، موسیقی و حتی درک فضا نقش مهمی دارد.

در طراحی معماری نیز منطق مشابهی جریان دارد. ذهن ما نمی‌تواند تمام عناصر یک فضا را به‌صورت مساوی دریافت کند؛ بلکه فقط آنچه تضاد دارد، تکرار می‌شود یا در میدان دید قرار می‌گیرد، در حافظه می‌ماند. برخلاف آنچه تصور می‌کنیم که طراحی با افزودن شکل می‌گیرد، مغز ما با حذف پیش می‌رود، با نادیده‌گرفتنِ چیزهای غیرضروری.

این یعنی حذف، به اندازه‌ی افزودن اهمیت دارد و طراحی، در اصل، یک فیلتر است، نه یک نمایشگاه. شاید فلسفه‌ی مینیمالیسم و حتی سبک زندگی مبتنی بر تمرکز، از همین نیاز عمیق ذهن انسان برخاسته باشد. جایی که “کم‌کردن” ، قدرت می‌آورد! همان چیزی که The Power of Less نامیده می‌شود.

دیدنی «این روزها»: قصه شهرها با Manuel Bravo

شهرها فقط مجموعه‌ای از خیابان‌ها و ساختمان‌ها نیستند. هر شهر، یک حافظه‌ست؛مجموعه‌ای از نقطه‌های عطف، اتفاقات سرنوشت‌ساز و ردپای تغییرات بزرگ. پاریس مثلاً فقط برج ایفل و شانزه‌لیزه نیست. پاریس یعنی انقلاب فرانسه، جنبش‌های اجتماعی قرن بیستم؛ شهری که در بزنگاه‌های تاریخی، محل تصمیم‌ها، تضادها و تولد رویاهای جمعی بوده است.

کانال یوتیوب Manuel Bravo دقیقاً همین لایه‌های عمیق‌تر را روایت می‌کند. وارد بطن تاریخ شهرها می‌شود؛ جایی که معماری، سیاست، فرهنگ و جامعه به‌هم می‌رسند. هر ویدیو مثل یک مستند کوتاه است؛ دقیق، آرام و سرشار از جزئیات، طوری که تاریخ را فراتر از دیدن ، حس کنی.

اگر برایت مهم است که یک شهر «چطور اینی شد که هست»، اگر دنبال فهمی عمیق‌تر از فضاهای شهری و ریشه‌های تاریخی‌شان هستی، این کانال یک نقطه شروع عالی‌ست. Manuel Bravo به ما یادآوری می‌کند که شهر فقط جغرافیا نیست؛ حافظهاست.

تجربه‌ای در «این روزها»: گم شدن برای پیدا شدن!

آخرین باری که ایده‌ای ناگهانی به ذهن‌تان رسید، کجا بودید؟ برای من اغلب در حال قدم زدن، شاید در راه سوپرمارکت یا حتی زیر دوش بوده ولی قطعا نه پشت میز کار! ظاهرا این اتفاق، تصادفی نیست و ریشه‌ای شناختی دارد.

در نگاه اول، قدم‌ زدن کاری ساده و بی‌اهمیت به‌نظر می‌رسد؛ حرکتی که بیشتر به سلامت جسمی ربط داده می‌شود تا فعالیت ذهنی. اما شواهد علمی نشان می‌دهند که راه رفتن، به‌ویژه وقتی بی‌مقصد و بی‌فشار باشد، یکی از قدرتمندترین ابزارها برای تحریک خلاقیت و تفکر واگراست.

مطالعه‌ای از دانشگاه استنفورد نشان داد که خلاقیت هنگام قدم‌ زدن، تا ۶۰٪ افزایش پیدا می‌کند، حتی اگر فرد فقط روی تردمیل باشد. اما اثر روانی و شناختی آن وقتی در فضای باز و بدون برنامه‌ریزی قدم می‌زنیم، به مراتب عمیق‌تر است.

این پدیده، که به نوعی «تفکر در حرکت» تعبیر می‌شود، از دوران باستان مورد توجه بوده است؛ از سقراط و افلاطون گرفته تا داوینچی، بتهوون و حتی استیو جابز و زاکربرگ همگی قدم زدن را نه به‌عنوان ورزش، بلکه به‌عنوان یک روش تفکر و برای به‌جریان انداختن ذهن انتخاب کرده‌اند.

توضیح روان‌شناسان این است که__ قدم‌ زدن باعث کاهش درگیری قشر پیش‌پیشانی مغز (prefrontal cortex) می‌شود؛ ناحیه‌ای که با قضاوت و کنترل آگاهانه مرتبط است. وقتی این قسمت کمی عقب‌نشینی می‌کند، ذهن امکان پیدا می‌کند تا آزادانه‌تر و بازتر فکر کند، حتی به ایده‌هایی که در حالت نشسته یا برنامه‌ریزی‌شده قابل دسترسی نیستند.

پیشنهاد می کنم در اولین فرصت شما هم امتحان کنید. گاهی بهترین مسیرها، دقیقاً همان‌هایی هستند که قرار نبوده به جایی ختم شوند.

خواندنی «این روزها»: وقتی همه احمق به‌نظر می‌رسند!

بعضی از آدم‌ها از نظر ما غیرمنطقی یا حتی احمق به‌نظر می‌رسند؛ اما شاید فقط مثل ما فکر نمی‌کنند. کتاب «Surrounded by Idiots» نوشته‌ی توماس اریکسون دقیقاً از همین‌جا شروع می‌کند. نویسنده آدم‌ها را به چهار تیپ شخصیتی تقسیم می‌کند: قرمز (قاطع و نتیجه‌گرا)، زرد (خلاق و اجتماعی)، سبز (آرام و حمایت‌گر)، و آبی (منطقی و دقیق). این مدل کمک می‌کند بفهمیم چرا آدم‌ها متفاوت رفتار می‌کنند و چطور می‌توانیم بهتر باهم ارتباط بگیریم.

توی محیط کار، خیلی از مشکل‌ها به خاطر همین تفاوت‌های شخصیتی پیش می‌آیند. مثلاً وقتی یک مدیر قرمز با کارمندی سبز کار می‌کند، ممکنه توقع داشته باشد سریع عمل کند، در حالی که اون نیاز به زمان دارد. یا یک فروشنده زرد ممکن است با شور و هیجان صحبت کند، اما مشتری آبی دنبال آمار و اطلاعات منطقی است. شناخت این تیپ‌ها باعث می‌شود هم روابط کاری بهتر بشود، هم نتیجه‌ها دقیق‌تر و مؤثرتر باشد.

در نهایت، این کتاب یادمان می‌دهد که موفقیت در کار فقط به تخصص و مهارت نیست؛ بعضا به این مربوط است که بتوانیم زبان رفتاری آدم‌های مختلف را بفهمیم. وقتی بدانیم با هر کسی چطور باید حرف زد و همکاری کرد، هم تیم قوی‌تری می‌سازیم و هم ارتباط‌هایمان سالم‌تر و حرفه‌ای‌تر می‌شوند.

خواندنی «این روزها»: وقتی همه احمق به‌نظر می‌رسند!

بعضی از آدم‌ها از نظر ما غیرمنطقی یا حتی احمق به‌نظر می‌رسند؛ اما شاید فقط مثل ما فکر نمی‌کنند. کتاب «Surrounded by Idiots» نوشته‌ی توماس اریکسون دقیقاً از همین‌جا شروع می‌کند. نویسنده آدم‌ها را به چهار تیپ شخصیتی تقسیم می‌کند: قرمز (قاطع و نتیجه‌گرا)، زرد (خلاق و اجتماعی)، سبز (آرام و حمایت‌گر)، و آبی (منطقی و دقیق). این مدل کمک می‌کند بفهمیم چرا آدم‌ها متفاوت رفتار می‌کنند و چطور می‌توانیم بهتر باهم ارتباط بگیریم.

توی محیط کار، خیلی از مشکل‌ها به خاطر همین تفاوت‌های شخصیتی پیش می‌آیند. مثلاً وقتی یک مدیر قرمز با کارمندی سبز کار می‌کند، ممکنه توقع داشته باشد سریع عمل کند، در حالی که اون نیاز به زمان دارد. یا یک فروشنده زرد ممکن است با شور و هیجان صحبت کند، اما مشتری آبی دنبال آمار و اطلاعات منطقی است. شناخت این تیپ‌ها باعث می‌شود هم روابط کاری بهتر بشود، هم نتیجه‌ها دقیق‌تر و مؤثرتر باشد.

در نهایت، این کتاب یادمان می‌دهد که موفقیت در کار فقط به تخصص و مهارت نیست؛ بعضا به این مربوط است که بتوانیم زبان رفتاری آدم‌های مختلف را بفهمیم. وقتی بدانیم با هر کسی چطور باید حرف زد و همکاری کرد، هم تیم قوی‌تری می‌سازیم و هم ارتباط‌هایمان سالم‌تر و حرفه‌ای‌تر می‌شوند.

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...

دیدگاه خود را بنویسید

خبرنامه‌ی این روزها

موضوعاتی از دل این‌روزها

در «این روزها»، فهرستی از موضوعاتی را که توجهم را جلب کرده‌اند با شما به اشتراک می‌گذارم؛ گاهی یک ایده، یک ابزار، یک تجربه یا حتی چیزی که شاید فقط ارزش فکر کردن داشته باشد.

هر ۲ هفته یک‌بار